تبلیغات
اصول حسابرسی - حسابرسی خداوند
سه شنبه 28 دی 1389

حسابرسی خداوند

   نوشته شده توسط: مجتبی شمس    

حسابرسی خداوند به روایت یک گناهکار


 گناه هایم را بردم پیش خدا. همه اش را، ریز و درشت. خب، از حق نگذریم خیلی سنگین بود. برای همین، خیلی بدبختی کشیدم تا کولشان کردم. پاهایم شل شده بود. دست هایم از آرنج لمس شده بود. انگار دیگر هیچ حس دردی در دست هایم نبود. اما دلم که خوش بود. مگر آدم دیگر از این دنیا چه می خواهد؟ یک دل خوش! من هم که داشتم. برای همین، با یک عالمه اعتماد به نفس بلند شدم و گناه هایم را گرفتم دستم و رفتم پیش خدا. رک و پوست کنده هم حرف هایم را زدم. یعنی گناه ها را ریختم جلوی پایم و گفتم: «آخیش! من این گناه ها را آورده ام که شما ببخشی!»هنوز کلمه «ببخشی» را تا آخر نگفته بودم که یکهو فرشته ها با هم گفتند: «وااا!» خنده شان گرفته بود. توی چشم هایشان خنده را می دیدم. یکه خورده بودند از این همه  روی زیاد من و آن همه گناه که کپه اش کرده بودم. می دانستند که خدا بیشتر از اینها را هم بخشیده؛ اما این قدر گناه برای من، توی این قد و قواره، خیلی بود. تازه، آن روز هیچ روز به خصوصی هم نبود که من به بهانه آن، گناه هایم را برای بخشیدن آورده باشم؛ مثل آن شب ها و روزهایی که خدا به فرشته ها کلید می دهد تا بعضی از درهای رحمت و بخشش آسمان را باز کنند و بعد، به آدم ها می گوید این شب ها مخصوص بخشیدن گناه های شماست. نه، یک روز خیلی معمولی بود. درهای ویژه آسمان را باز نکرده بودند. هر کس سر کار خودش بود. همه چیز در آسمان مثل یک روز ساده معمولی ادامه داشت. من بدون هیچ بهانه ای رفته بودم سر وقت خدا.یکی از فرشته ها، که مأمور وارسی گناه ها بود، آمد جلو. مرا با دست کنار زد و جایی را برای نشستن نشانم داد. یک تکه ابر نازک بود که وقتی گناهکارها رویش می نشستند، هی احساس می کردند که الان از هم باز می شود و می اندازدتشان پایین. من هم نشستم روی ابر. حواسم به فرشته  بود که بالش به گناه های من گیر نکند. او گناه ها را زیر و رو می کرد و سبک ترها را می گذاشت رو. سنگین ترها را که می دید، اخم می کرد یا یکهو هاله ای خاکستری صورتش را می پوشاند؛ اما هیچ چیز نمی گفت، چون تصمیم با خداوند بود.یک لیست بلند از همه گناه هایم تهیه شد. شماره خورد، ترتیب پیدا کرد و روزها و ثانیه هایش مشخص شد. لوله کاغذ هی لای بال های فرشته می پیچید از بس که بلند بود. خداوند باید تصمیم می گرفت. نگاهی انداخت به لوله بلند بالای کاغذ. از هم بازش کرد. من همه اش را، از روی همان تکه ابر سبک حس می کردم. با یک نگاه همه اش را خواند. سبک سنگین کرد. لحظه ای سکوت... و بعد از فرشته پرسید:«پنج شنبه بعدازظهر، ۲۵ مهرماه سالی که گذشت، یادت می آید؟! گناهش را چرا ننوشته ای؟» فرشته بال هایش را به هم زد و گفت: «گناه نکرد... آن روز را که شما می گویید، می خواست گناه کند. حتی تا لحظه  انجام دادنش هم رفت. خیلی جلو رفت، اما گناه نکرد. برگشت؛ یکهو. من آماده نوشتن بودم، اما نمی دانم چرا گناه نکرد و یک دفعه بال های من سبک شد. اگر آن روز گناه می کرد، سنگین ترین گناهی بود که تا به حال برایش نوشته بودم!»هر چه به کله ام فشار آوردم که آن پنج شنبه را به خاطر بیاورم، نشد. توی کله ام خالی خالی بود. با صدای خداوند بود که به خودم آمدم: «به خاطر آن پنج شنبه ۲۵ مهرماه و گناهی که انجام نداد، او را بخشیدم. بگویید برود!» چند ثانیه ای بود که ابر نازک بالا و بالاتر می رفت و داشت مرا به طبقه چهارم آسمان می رساند.


 


برگرفته از سایتhttp://rezajalalyacc.parsiblog.com


What causes the heels of your feet to burn?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:09 ق.ظ
My brother suggested I might like this web site. He was entirely right.
This put up truly made my day. You can not believe simply how so much
time I had spent for this info! Thanks!
http://madelinwean.soup.io/post/562117727/Fallen-Arches-What-You-Need
دوشنبه 5 تیر 1396 06:05 ق.ظ
These are truly great ideas in about blogging.
You have touched some pleasant factors here. Any way keep up wrinting.
marjoriehalpain.jimdo.com
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 09:39 ب.ظ
We're a bunch of volunteers and starting a new scheme in our
community. Your web site provided us with valuable information to
work on. You have done a formidable activity and our entire group will probably be grateful to you.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر